
به راستی اگر معلوم شود انسانِ ماقبلِ تاریخ در صلح و کامیابیِ نسبی میزیسته است، چه؟ اگر نگوییم «دورانِ طلایی» حداقل «دورانِ نُقرهای» (یا «دوران بُرنزی») که بوده است. بدون آنکه بخواهیم در تصویرسازیِ آن دوران به ورطهٔ تصوراتِ رویاگونهٔ شبهبهشتی افتیم، آیا میتوانیم جرئت کنیم و این احتمال را در نظر بگیریم که نیاکانِ ما در دنیایی زندگی میکردهاند که برای بیشترِ انسانها، در بیشترِ روزها، همه چیز به اندازهٔ کافی وجود داشته است؟ اکنون دیگر هر کسی میداند که «ناهارِ مجانی خبری نیست.» اما اگر گونهٔ انسان در دنیایی رشد و نمو کرده باشد که ناهارش همیشه مجانی بوده است چطور؟ اگر بدانیم آن سفری که ما با تنآسایی و فراوانی آغاز کردهایم در صد قرنِ اخیر، به پریشانی، کمیابی و رقابتِ ظالمانه تغییرِ شکل داده است، آنگاه ارزشگذاریمان دربارهٔ دورانِ ماقبلِ تاریخ (و در نتیجه خودمان) چطور تغییر خواهد کرد؟ شاید باورش برای عدهای دشوار باشد، اما شواهدِ به جا مانده از اسکلتهای نیاکانِ ما به وضوح نشان میدهند که آنها تا پیش از دورانِ کشاورزی- دامپروری، هرگز قحطیِ بلندمدت و گسترده را تجربه نکرده بودند. کمبودهای غذاییِ مزمن و اقتصادهای مبتنی بر کمیابی، دستاوردهای سیستمهای اجتماعیای هستند که همراه با دورانِ کشاورزی-دامپروری ظاهر شدند.